تبلیغات
دلفان امروز - "خط و نشان کرمانشاه"
تحلیل "شفاف" و "منصفانه" مسائل روز دلفان

"خط و نشان کرمانشاه"

جمعه 6 آبان 1390 02:58 ق.ظ

نویسنده : احد شیرزاد

1- اینجا دلفان است، شهری نه در استان کرمانشاه؛ بلکه در استان لرستان و درصد کیلومتری کرمانشاه (نزدیک ترین شهر استان لرستان به کرمانشاه). چند روز به سفر آقا مانده، پوسترهایی در شهر نصب شده که رویشان نوشته شده : خورشید انقلاب در کرمانشاه. قسمت دیگر پوستر،عکس کوچکی از آیت الله بهجت به همراه جمله پرمغز و معروفشان: اگر مردم می دانستند که استقبال از این سید چقدر ثواب دارد، هیچ کس در خانه نمی نشست.

2- ساعت پنج و نیم صبح چهارشنبه 20 مهر همراه عده ای از دوستان سوار مینی بوس می شویم و به سمت کرمانشاه حرکت می کنیم...   

بنر کوچکی هم جلوی مینی بوس نصب می شود که یک طرفش عکس آقاست و در قسمت دیگر آن عبارت "لبیک یا خامنه ای لبیک یا حسین است" نوشته شده و زیر آن هم جمله "رهسپاران ولایت شهرستان دلفان". چند مینی بوس دیگر و همچنین تعدادی خودروی شخصی عازم کرمانشاه هستند.

 شور و حال خاصی در بین بچه ها دیده می شود. همه مشغول بگوبخند هستند در بین همسفران، افرادی را می دیدم که تاکنون آنها را ندیده بودم.

یکی از بچه ها با تیزبینی و ذوق جالبی به من می گوید : آنجا را نگاه کن. ماه شب چهارده را نشان می دهد که در فراز کرمانشاه قرار دارد و چون هوا هنوز روشن نشده بود در اوج زیبایی بود. آری، قرار بود ماه شب چهارده به کرمانشاه بیاید.

3- ساعت هفت و نیم به کرمانشاه می رسیم، مردم را می بینیم که با شور خاصی به سمت میدان آزادی حرکت می کنند، ما هم به آنها می پیوندیم. راستش، نوعی اضطراب سراغم آمده : خدایا نکند استقبالی در شأن آقا صورت نگیرد! به میدان آزادی که می رسیم، خوب اطراف را نگاه می کنم تا ببینم مردم کرمانشاه با چه شور و حالی آمده اند و نیز از کدام قشر و گروه آمده اند. خیلی زود جوابم را می گیرم؛ آری، مثل اینکه اینجا هم همه عاشق شده اند. به هرکجا که می نگری مردم را می بینی که از هر قشر و گروه و با هر ظاهر و قیافه ای آمده اند. مانتویی، چادری، جوان تیپ امروزی و شیک پوش، جوان ساده پوش، بسیجی کفن پوش، پیرزن سوار بر ویلچر، نوزاد داخل قنداق،چپ و راست، اصلاح طلب و اصولگرا، آبی و قرمز، سیاسی و غیر سیاسی... خلاصه همه آمده اند، و این آمدن با همه آمدن های دیگر تفاوت دارد، حتی با آمدن های پای صندوق رأی و راهپیمایی های 22 بهمن و امثالهم. جنس آمدن چیز دیگری است. آری اینجا نیز خامنه ای، همه را عاشق کرده.

4.قرار است آقا ساعت هشت و نیم بیاینید. دقایق زیادی گذشته امّا خبری نیست، همه چشم انتظارند و نگاهشان به قسمت خاصی دوخته شده و چه انتظار شیرینی است، همه برای ساعاتی، انتظار را تمرین می کنیم، انتظاری که از جنس انتظارموعود است. انتظار فقط برای مولا نیست و برای نایبش نیز باید منتظر بود.

فرصت را غنیمییت شمرده و با گوشی موبایلم به شکار لحظه ها می پردازم. ابتدا مرد میانسالی در قاب دوربین جای می گیرد که عکسی را در دست گرفته که رویش نوشته "ما همه عمار توایم خامنه ای". زن میانسالی را می بینم که آداب استقبال را به خوبی به جا آورده و دسته گلی در دست گرفته و منتظر آقاست. دوربین صدا و سیما برای مصاحبه به سراغش می رود. در این حین پیرزنی از کنار ما رد می شود که با دیگران تفاوت دارد. یکی از بچه ها می گوید "سوژه بسیار خوبی است، برو خودت را به او برسان و یه عکس ازش بگیر" خودم را به پیرزن می رسانم. پیرزنی که از چهره اش مشخص است که آمده تا حرف های زیادی را به آقا بگوید، سربند لبیک یا خامنه ای بر پیشانی اش، یک شاخه گل، پرچم ایران، دوتا عکس آقا در دست گرفته. چیز دیگری در دست پیرزن هست و آن، عکس شهید کوچکش که به قسمت پایین یکی از عکس های آقا چسبانده. زیر عکس هم نوشته:  "شهید بهرام خانجانی که در منطقه چنگوله در سال 62 به شهادت رسید". راستی، رسانه جماعت می تواند عمق اینچنین صحنه هایی را انعکاس دهد؟ راستی چقدر جای بی بی سی خالی است که از این صحنه ها مستند بسازد. مستندی به نام "خط و نشان کرمانشاه"!

کم کم به لحظه موعود نزدیکی می شویم، بلندگو از مردم می خواهد هنگام آمدن آقا شعار "صلی علی محمّد، نایب مهدی آمد" را سر دهند، شور و حالی خاصی برپاست، همه یک هدف دارند و آن اینکه آقا را ببینند، اصلاً این روزها دیدن آقا خودش به یک موضوع مهمّ و به یک دغدغه تبدیل شده، همه جا صحبت از "دیدن" است، همه در تب و تاب اند و به دنبال مکان و زاویه ای که آقا را بهتر و از نزدیک تر ببینند.

5- "آمد آنکس که زنامش دل و جان زنده شود" بالاخره آقا وارد می شوند و یک دنیا "چشم" خیره به شیشه خودرویی که خورشید انقلاب در آن می درخشد، ازدحام جمعیت به گونه ای است که تنفس هم به سختی صورت می گیرد، محشری به پاست، همه سعی می کنند خود را به خودرو برسانند و دستی برای آقا تکان دهند.

خودرو از مقابل ما رد می شود، اکنون دیگر "دویدن دنبال خودروی آقا" موضوع جدیدتری است، همه می دوند، انگار لحظه دیدن آقا آنقدر شیرین بوده که می خواهند تکرار شود و یا شاید هم دویدن دنبال این خودرو را برای خود فضیلتی می دانند. و باز هم چقدر جای بی بی سی فارسی خالی است.

6- هزینه های این عشق نیز جالب است. تا چشم کار می کند لنگ کفش هایی دیده می شوند که صاحبانشان قیدشان را زده اند و بدن هایی که زیر دست و پا افتاده اند و چه هزینه شیرینی است این هزینه، هیچ کس هم خم به ابرو نمی آورد. یکی از دوستان را می بینیم که قیافه اش با چند دقیقه پیش کاملاً متفاوت است،صورتش کبود است و کفش هایش را هم در دست گرفته و با پای برهنه راه می رود. حدس می زنم که آقا را از نزدیک دیده که اینگونه دگرگون شده. دلیل را می پرسم، می گوید یه لحظه آقا را از نزدیک دیدم، خواستم جلوتر بروم که در ازدحام جمعیت ضربه ای به صورتم وارد شد و افتادم.

7- عطش فروکش نکرده و مردم خود را به ورزشگاه آزادی می رسانند، همه می خواهند بدانند فرمان چیست تا به سر بدوند. اطراف ورزشگاه کرمانشاه که میرسیم، ولوله عجیبی برپا می شود که تمامی ندارد، آری جمعیتی که از ساعات اولیه صبح در ورزشگاه منتظر آقا نشسته اند به مراد خودشان می رسند.

وارد ورزشگاه می شویم، آقا سخنانش را شروع کرده اند، در آغاز، مردم کرمانشاه را "پهلوان" خطاب می کنند، یاد صحبت نوجوان کرمانشاهی می افتم که می گفت : مطمئن باشید آقا در صحبت هایش مردم کرمانشاه را پهلوان خطاب می کنند.

صحبت های آقا که تمام می شود و همه در حال خروج از ورزشگاه هستند، یکی از دوستانم را می بینیم که یک شب قبل از ما به کرمانشاه آمده بود. می گوید "باید دیشب را اینجا می بودی و می دیدی که چه شور و حالی داشتند مردم کرمانشاه و چه انتظاری کشیدند". می گوید "از دیشب تا الان پلک روی پلک نگذاشته ام و بدجوری خوابم می آید"، البته اگر هم نمی گفت، قیافه اش داد می زد.

8- همه در حال حرکت به سمت خانه هایشان. حالا دیگر همه صحبت یک چیز است: زیارت قبول، آقا رو دیدی؟ از چه فاصله ای دیدی؟ همه بچه ها با حرارت خاصی از لحظه ای که آقا را دیده اند، می گویند. یکی می گوید : دستم را روی شیشه خودرو گذاشتم و هر چه به شیشه زدم تا آقا متوجه من شوند، نشد. یکی دیگر می گوید : از شیشه جلویی برای آقا دست تکان دادم و او نیز برای من دست تکان داد.

خلاصه اینکه کرمانشاه روز بیاد ماندنی را به خود دید و چقدر این بیت، زیبا در وصف آن روز کرمانشاه سروده شد :

آواز تیشه امروز از بیستون نیامد              گویا که چشم فرهاد، شیرین دیده باشد

9. دو روز است آقا به کرمانشاه آمده اند، باز هم راهی سفر می شویم، راهی نور و این بار، راهیان نور غرب کشور؛ همان جایی که خورشید انقلاب طلوع کرده. غروب پنجشنبه با دو اتوبوس حرکت می کنیم، بچه های بروجرد و دورود هم هستند. شب را در حسینیه ای در کرمانشاه به صبح می رسانیم.

صبح جمعه راه می افتیم، پس از بازدید از چند منطقه عملیاتی از جمله مرصاد، به سمت نقطه ای حرکت می کنیم که تاکنون هیچ کاروانی آنجا نرفته. منطقه ای به نام "گیسکه" که در دو کیلومتری آن، شهر "مندلی" عراق قرار دارد. راه دور و درازی است، به هر طرف که نگاه می کنی پاسگاه های کوچکی قرار دارند با چند سرباز. بچه ها از داخل اتوبوس برای آنها دست تکان می دهند، آنها نیز پاسخ می دهند. در مرز ایران و عراق قرار داریم تا کنون اینچنین جایی را ندیده ام، همه بچه ها بی تاب و بی قرار هستند، نمی دانیم کجا می رویم همه می گویند مگر قرار است چه جایی برویم که باید این همه راه را طی کنیم؟

10- برای نماز در امام زاده "سیدعلی سومار" توقف می کنیم. امام زاده ای کوچک در شهر مرزی "سومار" و در نزدیکی منطقه گیسکه.

گروهی از روحانیون وارد می شوند. جوان باحال و خوش ذوقی که همراه کاروان ما است و ظاهراً اهل دورود، با ورود روحانیون شعار می دهد : "صلی علی محمّد نوکر رهبر آمد"، عده ای از دوستانش نیز همراهی می کنند، صحنه جالبی است، همه می خندند. روحانیون از کنار جوان رد می شوند، ناگهان یکی از آنها که مسن تر از دیگران به نظر می رسد و ظاهراً بقیه پشت سر او حرکت می کنند بر می گردد و به سمت جوانان حرکت می کند، می خواهد تذکری به آنها بدهد، همه کنجکاو شده اند که چه می خواهد بگوید. پاسخ روحانی میانسال به آنها جالب است : نگو نوکر رهبر آمد! بگو غلام نوکر رهبر آمد!

پس از نماز، و طی مسیری نه چندان طولانی، به "گیسکه" می رسیم، همه پیاده می شوند، منطقه ای کوهستانی که در تاریکی شب همه به بالای آن می رویم، بدون آنکه بدانیم به چه جایی آمده ایم! به آنطرف کوه ها که می رسیم، از دور چراخ های یک شهر مشخص است، این همان شهر "مندلی" عراق است. بچه ها وارد گودالی شده اند که پایین کوه قرار دارد و شور گرفته اند : ای اهل حرم میر و الم دار نیامد... راوی می آید و از این منطقه صعب العبور می گوید منطقه ای که در سالهای جنگ، شاهد دلاوری های عده ای از جوانان بوده که در برابر دشمن، حماسه از خود به جای گذاشته اند و پیکرشان در خاک عراق قرار دارد. راوی می گوید چند وقت پیش مادر یکی شان را به اینجا آورده بودند، امّا نمی دانست که پیکر فرزندش همین نزدیکی ها قرار دارد. خلاصه حال و هوای عجیبی دارد، می توان حدس زد که در سر بچه ها چی می گذرد، احتمالاً همه خجالت زده هستند از آن همه داد و بیدادی که قبل از رسیدن به این منطقه سر داده بودند و می گفتند مگر قرار است کجا برویم؟ حقیقتش، خودم که اینگونه بودم.

برای صرف شام و استراحت، مجدداً به سمت امام زاده سیدعلی سومار حرکت می کنیم. خبری از شام نیست، آن اطراف هیچ چیزی برای خوردن گیر نمی آید. مسئول کاروان می گوید : یکی ساعت و نیم دیگر شام می رسد! و این بدترین خبر ممکن است. خلاصه تا ساعت دوازده شام نمی رسد، وقتی هم که می رسد می بینیم که یک کفگیر ماکارونی را داخل ظرف یکبار مصرف ریخته اند! چاره ای نیست، درغیر اینصورت باید گرسنه بخوابیم.

مقصد بعدی، گیلانغرب است و فردا نوبت عشقبازی آقا با گیلانغربی هاست و باز هم توفیقی که نصیب ما می شود.

11- پس از نمازصبح، بدون صرف صبحانه فوراً سوار اتوبوس ها می شویم و پیش به سوی گیلانغرب.

ساعت 8 صبح وارد گیلانغرب می شویم. باز هم با کنجکاوی به مردم این شهر نگاه می کنم. اینجا هم شور و حال خاصی وجود دارد، وارد ورزشگاه محلّ سخنرانی آقا که می شویم به میان مردم می رویم، مردمان خونگرمی هستند که باطمأنینه و آرامش کامل نشسته و منتظر آقایشان هستند. جلو جایگاه که شور و حال خاصی برپاست، امّا جمعیت قسمت انتهایی ورزشگاه با آرامش، حلقه هایی تشکیل داده اند و مشغول صحبت هستند. خیلی دوست دارم بدانم گیلانغرب از شهرهای سنی نشین کرمانشاه است یا شیعه نشین که حقیقتش مصلحت نمی دانم از اهالی خودشان بپرسم، بچه های خودمان هم هیچ کدام نمی دانند.

کم کم با تعدادی از آنها هم صحبت می شویم، ما "لکی" صحبت می کنیم، آنها کردی، امّا حرف هم را خوب می فهمیم. یکی از آنها که میانسال است و لباس معروف و زیبای محلّی پوشیده است از ما می پرسد از کجا آمده اید؟ ما هم جواب می دهیم از لرستان، شهر نورآباد. نورآباد را خوب می شناسند چون معمولاَ گذرشان به اینجا می افتد. ما را تحسین می کند و حرف جالب و پرمعنایی هم می زند : کار خداست، اگر از خارج کشور هم آدم بیاید، نباید تعجب کرد. از بصیرتش کیف می کنم. آنطرف تر مرد دیگری به همراه بچه کوچکش نشسته، دوستم با او همکلام شده، از او می خواهم تا سؤالم را از او بپرسد. بالاخره متوجه می شویم که مردم این شهر شیعه هستند. آن مرد که دانشگاهی هم بود با لهجه شیرینش از گیلانغرب برایمان می گوید که مردم این شهر در زمان جنگ با اسلحه های خودشان در مقابل دشمن مقاومت کرده اند. کم کم دارد از اینجا و مردمش نیز خوشم می آید، هم آنموقع مردانه ایستاده اند هم امروز عاشق ولایت. از او می پرسم مردم "پاوه" شیعه هستند یا سنی؟( چون قرار است آقا چند روز دیگر به آنجا بروند) می گوید : آنجا همه سنی هستند. مجدداً می پرسم : نظرشان نسبت به آقا چگونه است. پاسخ جالبی می دهد : آنجا همه طرفدار آقا هستند.

بالاخره ساعت یازده آقا وارد می شوند و مردم گیلانغرب نیز به آرزویشان می رسند. هر کس هر شعاری که دلش می خواهد می گوید.

امام جمعه پشت تریبون می رود و به آقا خیرمقدم می گوید. وقتی که از مشکل بیکاری می گوید همه برایش کف می زنند، یاد شهر خودمان می افتم که مهمّ ترین مشکلمان بیکاری است، آقا هم به این مسئله اشاره کردند و البته از امام جمعه نیز تقدیر کردند که مشکلات مردم را خوب می شناسد و دغدغه انعکاس آنها را دارد.

در هر صورت روز تاریخی و به یادماندنی گیلانغرب هم در تاریخ ثبت می شود و اینجا هم چقدرجای بی بی سی خالی بود تا مستند بسازد، البته مستند خط و نشان کرمانشاه را! و این خط و نشان را چند روز بعد مردم پاوه چقدر خوب با حماسه تاریخی خودشان تکمیل کردند.

12. خلاصه، سفر دو روزه ما نیز به پایان می رسد و چقدر برای ما شیرین بود سفر آقا به استان کرمانشاه. درست است که آقا فقط به استان کرمانشاه سفر کردند، امّا غرب کشور او را همچون نگینی در بر گرفتند.

آخرین روزهای حضور آقا در کرمانشاه است و یاد پیامکی می افتم که پارسال همین موقع مردم تهران به مناسبت سفر نسبتاً طولانی آقا به قم برای هم رد و بدل می کردند :

شهر تهران بی تو از دل و دلبر خالیست  

عشق، برگرد که حال من و دل طوفانیست

وقت آنست که با حضرت حافظ خوانیم   

"ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست"




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 6 آبان 1390 03:10 ق.ظ